
Jesse: I've always felt there was some kind of mystical core to the universe.
But, more recently, I've started to think that me, my personality , whatever...
I don't have any permanent place here.You know, in eternity, or whatever.
And the more I think that, I can't go through life saying that this is no big deal.
I mean, this is it! This is actually happening. What do you think is interesting, what do you think is funny, what do you think is important.
You know, every day is our last.
Before Sunset _ 2004
جسی: همیشه احساسم این بوده که یه جور راز و رمز ماورایی تو دنیا وجود داره.
اما اخیرا فکر می کنم من ، یعنی شخصیتم یا هر چیزی که اسمش و میذاری، هیچ جایگاه ثابتی اینجا ندارم. منظورم تو سرنوشته ، می فهمی؟
و هر چی بیشتر فکر می کنم می فهمم نمی تونم بگم زندگی اهمیتی نداره.
منظورم اینه که زندگی همینه. همین اتفاقاتی که داره میفته. اتفاقاتی که به نظرت جالبه ، اتفاقاتی که به نظرت خنده داره ، اتفاقاتی که برات مهم اند.
یعنی هر روز آخرین روز ماست.
پیش از غروب _ 2004
Celine: I believe if there's any kind of God, it wouldn't be in any of us, not you or me, but just this little space in between.
If there's any kind of magic in this world, it must be in the attempt of understanding someone sharing something.
I know, it's almost impossible to succeed.
But who cares really?
The answer must be in the attempt.
Before Sunrise _ 1995
سلین: من معتقدم اگه بخواد نوعی خدا وجود داشته باشه, اون در هیچ کدوم از ما نیست , نه تو و نه من , بلکه در فاصله ی کم این میونه.
اگه بخواد نوعی جادو تو این دنیا باشه , باید در تلاش برای درک یه نفر و به اشتراک گذاشتن چیزی باشه.
می دونم, تقریبا غیر ممکنه موفق بشیم.
اما کی اهمیت میده واقعا؟
جواب باید در تلاش تو این راه باشه.
پیش از طلوع _ 1995